سيف بن محمد سيفى هروى

14

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

روز ، بدين صفت آتش حرب و ضرب در التهاب بود . مجير الملك دانست كه هرچند كه بخواهد كوشيد ، خصم غالب خواهد آمد . روز بيست و سيم امام جمال الدين را كه از كبار ائمهء مرو بود ، پيش شاهزاده تولى خان فرستاد و زينهار خواست . روز ديگر امام جمال الدين با ده تن از فقها و شيوخ شهر ، با نعمت بىاندازه پيش شاهزاده تولى خان رفت . تولى خان او را بنواخت . روز ديگر ، امام به شهر درآمد و مجير الملك و اكابر و مشاهير مرو را گفت كه مصلحت در ايل شدن است ؛ كه شاهزاده تولى خان را بر سر عفو و صفح ديدم . مجير الملك با ده تن از شهر بيرون رفت . چون به درگاه شاهزاده تولى خان رسيد ، امرا او را بازداشتند و گفتند : سيصد هزار دينار جهت [ 56 ] پيشكش پادشاه و صد هزار دينار از براى ما بر متمولان و معروفان شهر حوالت كن ، تا از پادشاهزاده براى تو خطّ امان بستانيم . مجير الملك فى الحال چهار صد خواجهء معتبر نامدار را نسخه كرد ، تا آن چهارصد هزار دينار را بدهند . مغولان آن نام بردگان را از شهر بيرون مىآوردند و شكنجهاء عظيم مىكردند و نقود اموال و نفايس مىستاند [ ند ] . بعد از دو روز كه قرب ده هزار آدمى را به شكنجه هلاك كردند ، شاهزاده تولى خان ، مجير الملك را مثله كرد ؛ و ملازمان و مصاحبان او را به قتل رسانيد ، و فرمود كه شهر مرو را خراب كنند و كل خلق را بكشند . بعد از پنج روز تولى خان عنان عزيمت بر سمت شهر نيشابور تافت . [ 57 ] در تاريخ علايى آورده است كه سيزده شبانروز كشتگان را شمار كردند ، بىمجهول و غريب هزار هزار و سيصد هزار و كسرى در قلم آمد . [ 58 ] 5 . خراب كردن نيشابور و قتل خلق نيشابور چنين خواندم در تاريخ جهانگشاى ، كه تولى خان گفت حكم پدر بزرگوار من آن است ، كه چون خلق شهر نيشابور ، تغارجار را به قتل رسانيده‌اند ، به خون او بايد كه هيچ آفريده را زنده نگذارند و ديوار بست او را پست كنند . [ تغارجار داماد چنگيز خان بود ] . پيش از آمدن تولى خان به خراسان ، چنگيز خان ، بمه بهادر و سنتاى را [ با تغارجار ] با سى هزار سوار [ 59 ] به طلب سلطان جلال الدين فرستاد . چون از آب آمويه بگذشتند ، به هرشهرى كه مىرسيدند ، به اسم ما حضرى ترغوى طلب مىداشتند . در شهر نيشابور ، به حكم سلطان جلال الدين ، شرف الدين امير مجلس ، حاكم بود ؛ فرستادگان بمه بهادر و سنتاى را هيچ نداد و گفت : اينك با صد هزار مرد مبارز نيشابورى مستعد حروب و ضروب گشته‌ام . بمه بهادر و سنتاى خواستند كه از نيشابور بگذرند ،